تبليغاتX

**********عشق و تنهایی**********
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور کنيد پاسخ اينها سنگ نيست
 

واي از اين شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما

سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از

دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي

 اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم

 خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست    

 داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل

زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابداين از

مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از

اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد

بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ،  يك اعجاز در زندگي تو به پا

خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك 

تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 10:0  توسط ستـــاره | 
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 7:30  توسط ستـــاره | 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 13:3  توسط ستـــاره | 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 13:55  توسط ستـــاره | 

 

TinyPic image

 دخترک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن

  مرغ دریایی آواز خواند دخترک نشنید

   سپس دخترک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن

   رعد در آسمان پیچید اما دخترک گوش نداد

   دخترک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت

   ستاره ای درخشید اما دخترک توجهی نکرد TinyPic image

   دخترک فریاد زد :خدایا به من معجزه ای نشان بده

    یک زندگی متولد شد اما دخترک نفهمید

    دخترک با ناامیدی گریست .

    گریان گفت: خدایا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اینجایی

     بنابراین خدا پایین آمد و دخترک را لمس کرد

      اما دخترک پروانه را کنار زد و رفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 8:50  توسط ستـــاره | 

 

 باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم

 اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم

 در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

 هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم

 خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر

 طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم

 رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

 رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 15:32  توسط ستـــاره | 

 TinyPic image

 دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت .

 خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

 آدم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش کرد.

 دل زنجیر شد.عشق زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد

 و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری.

 خدا دنیای بی زنجیر می خواست.

 نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

 امتحان آدم همین جا بود.

 دست های شیطان از زنجیر پر بود.

 خدا گفت:"زنجیرت را پاره کن"

 شاید نام زنجیر تو "عشق" است.

 یک نفر زنجیرش را پاره کرد.

 نامش را مجنون گذاشتند.

 مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.

 این نام را شیطان بر او گذاشت.

 شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

 لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

 لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

 لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

 لیلی زنجیر نبود.

 لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

 لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 23:47  توسط ستـــاره | 

 

دردم را با درختان گفتم ................  درختان آه کشیدند

دردم را با چشمه گفتم...................چشمه اشک از دیده ریخت

به مرغ نغمه خوان گفتم....................غمزده شد و خاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم.....................با چشمکی جوابم داد

به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم

                                            و

به گلی که بالای دیوار روی سر من آویزان بود

بیدرنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کردند وبا عطرخود دردم را تسکین دادند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 18:18  توسط ستـــاره | 

 

TinyPic image

بی تو برای من اين سرزمين غم زده زندان است كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم من را در آتش

عشقت بسوزان بگذار قشنگترین جملات را برایت بخوانم اگر تمام دنیا و جهان را بگردم امکان ندارد عشقی

همچون عشق تو پیدا کنم …

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 11:1  توسط ستـــاره | 

 

 TinyPic image

 

مدتها بود که می خواستم حرف بزنم ولی جنس واژه هایم از سکوت بود از وقتی با تو آشنا شدم لبهایم برای سخن گفتن گشوده شدند و گوشهایم برای شنیدن آماده شدند و چشمهایم برای دیدن تو باز شدند و احساسم فقط تو را در خود جای داد.

عزیزم!در تمام این مدتها که بغض و سکوتم به یکدیگر گره خورده بود در انتظار کسی بودم که سکوتم را بشکند.هر وقت کسی دفتر عقایدش را در کنارم می گذاشت و می گفت نظرت را بنویس و اگر می پرسید چه چیز را دوست می داری می گفتم:سکوت

وقتی می پرسید چرا؟

جواب می دادم چون به آن عادت کرده ام.از کودکی به من آموختند که از حق خود دفاع کنم. اما من نتوانستم بیاموزم و فقط در مقابل حق شکنی ها مظلومانه نظاره گر بودم. وقتی می گفتد چرا نگاه می کنی؟

می گفتم نمی دانم. حال می فهمم که چرا نمی دانستم چرا نمی توانستم از حق خود دفاع کنم؟

چرا حرف نمی زدم؟ چرا سکوت را پیشه می کردم؟ می گفتم نمی دانم. باور کن می دانستم ولی نمی توانستم حرف بزنم زیرا خودم به سکوت اجازه ی شکستن نمی دادم چون خواستم فقط نگاه کنم .بنگرم.ببینم.

ببینم که انسانها که هستند؟ چرا چرا حق شکنی می کنند؟ چرا دلها را می شکنند و چرا ضربه می زنند تا که یک روز یکی از نگاه ها سکوتم را شکست و آن نگاه نگریستن به تو و چشمان زیبای تو بود که برای اولین بار سکوتم را شکست. حال ملتمسانه به آسمان خیره می شوم و می گویم: آیا سر انجام بعد رفتنت این نگاه باز هم سکوت خواهد کرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:54  توسط ستـــاره | 

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است
 
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
 
اگر دنياي ما دنياي درد است
 
بدان عاشق شدن از بحررنج است
 
 اگر عاشق شدن پس يک گناه است
 
دل عاشق شکستن صد گناه است 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:52  توسط ستـــاره | 

 

TinyPic image

نمی دانم چقدرتنهایی

در تمام زندگی ام احساس غریبی سراسر وجودم را می کاوید و مرا در خود فرو می برد.

لمس تنها بودن.تنها ماندن و تنها مردن

بر تپه های خاطره ایستاده ام وچشم اندازی از گذشته ام را نظاره می کنم

کودکی ام را می بینم که به تنهایی سپری شد. در میان جمعیت سر به فلک کشیده عروسک پارچه ایم را در آغوش فشرده و با هم کوچه پس کوچه های غریبی را در پی ایام جوانی جستجو می کر دیم.

روزگار جوانی تند بادی بود که از آن فقط خانه خرابی و دل شکستگی برایم ماند.

و حالا...

"تنها تر از همیشه"

دیگر حتی عروسک پارچه ای ندارم تا در خلوت شبهایم او را بر پاهای کو دکانه ام بگذارم و لالایی بغض آلودم  را برایش نجوا کنم

باور نمی کنی!

مدتهاست که نفسهایم بوی غربت می دهند.

هر دمی که در وجودم فرو می رود وقت بازگشت با زندگی غریبی می کند.

و یک سوال؟

چرا نفسهایم به انتها نمی رسد؟

در اینوقت است که از سخت جانی خود انگشت حیرت بر دهان می گیرم و نگاه خیره مانده به دیوار اتاقم مرا به دنیای زیبای با تو بودن می برد.

اما تو...

تو هم نمادی.

و تو...ترسیدی و رفتی.

وحشت زده به هر چه دیدی و ندیدی چنگ آوردی تا خود را برهانی.

و تو از عشق ترسیدی!!

نمی دانم تو می دانی که چشمانت برای من خیال انگیزتر بود از هر باغ رویایی؟

نمی خواهم بدانم

باز

تنهایم.

خیالی شوم چون پیچک مرا در خود فرو بردست

که آیا تو...

تو هم دل خستگی هایت

تمام بی کسی هایت

مرا تا چند روزی در کنارش خواند

یا لابد!؟

خیالی شوم...

خیالی شوم...

نه!!

آری!؟

بگویم؟

نه!نمی گویم

یا لابد...

"به جسم خاکی ام

جسمی ز آب و گل

رو کردی..."

و اما من

تنهایم

کسی می خواهد آیا

جان این تن را؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:50  توسط ستـــاره | 

 

TinyPic image

 

كاش قلبم به پاكي كودكي ام بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:49  توسط ستـــاره | 

TinyPic image

همیشه در پشت حرفهایت در آن نگاه های بی قرارت مسافری را می دیدم که هر لحظه قصد رفتن دارد

همیشه در پشت لبخند هایت می خواندم که ماندنی نیستی

همیشه در پشت ظاهر آرامت می دیدم که دل نبستی

تو رفتی...

آسمان و زمین هم رفتنت را باور کردند

حتی ساعت دیواری که هر روز منتظرت بود نیز رفتنت را باور کرد

تو رفتی...

و من بعد از این همه انتظار هنوز رفتنت را باور نکردم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 11:40  توسط ستـــاره | 
 

TinyPic image

 

گفتی مرو از پیش من از تو تمنا می کنم

گفتم نخواهم دیگرت عشقت ز سر وا می کنم

گفتی مرا نگذار و نگذر این چنین

گفتم نمیدانم چرا امروز و فردا می کنم

گفتی پشیمانم دگر از بی وفائیهای خود

گفتم وفاداری نما از عشق غوغا می کنم

گفتی فقط آغوش تو بخشد مرا آرامشی

گفتم اگر باشد چنین با تو مدارا می کنم

گفتی بگو از جان و دل خواهی مرا ای نازنین؟

گفتم که بی تو دست خود کوته ز دنیا می کنم

گفتی که سوگند وفا خوانم به پایت تا ابد

گفتم که من هم از خدا وصلت تمنا می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 15:31  توسط ستـــاره | 

 

دلم یه دنیا برات تنگ شده

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که می گوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه ی عشق تر است

و می خندم دانه هایم بر روی نوته هایم می چکد

دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم

و دوباره تو تمام ذهنم را پر میکنی

و دوباره....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 9:26  توسط ستـــاره | 
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 15:25  توسط ستـــاره | 

TinyPic image

در این دنیا نکردم من گناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر باشد نگاه من گناهی

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

در این دنیا من او را می پرستم

هم او را هم خدا را می پرستم

تمام مردم یکتا پرستند

ولیکن من دو تا را می پرستم.

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 15:12  توسط ستـــاره | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 14:44  توسط ستـــاره | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 14:33  توسط ستـــاره | 

 

TinyPic image

 

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری

نه بیداری

نه دستی بر سر یاری

مرا آشفته می سازد

چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم

بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم دنبال چه هستیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 20:25  توسط ستـــاره | 

TinyPic image

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 13:10  توسط ستـــاره | 

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:47  توسط ستـــاره | 

    

TinyPic image

 

عمری گناه کردیم و گفتیم خدا می بخشد

عذر آورده و گفتیم خدا می بخشد

بخششی هست ولی قهر و عذابی هم هست

به خداوند قسم روز حسابی هم هست

                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:40  توسط ستـــاره | 

   

TinyPic image 

گفتم که اگر بوسه دهی توبه کنم

و دگرباره از اینگونه خطاها نکنم

بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/11ساعت 19:31  توسط ستـــاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات ميکرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که ميشکننت ، نکنــه غصــه بخــوري، من همیشه وهمه جا باهاتم ، تو تنها نيستي ، تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ، قلب ميذارم که جا بدي ، اشک ميـدم که همراهيت کنــه،و مرگ ميدم که برميگردي پيشم و بدوني چقدر دوستت دارم ...


نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
86/06/01 - 86/06/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
پیوندها
عصاره عشق
قصر عشق
هر چي بخواي بگو تا بذارم
بمبا نصر
تقديم به تنها بهانه ام براي زندگي
سكوت عشق
وب خنده مي خواي؟ نمكدون در خدمت شما
عشق آتشین
تک ستاره ی آسمان دل
زمینی نشوید(بهادر)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان