صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
![]() |
![]() |
|
| بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور کنيد پاسخ اينها سنگ نيست |
|
واي از اين شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابداين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/11ساعت 10:0 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 7:30 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/20ساعت 13:3 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/15ساعت 13:55 توسط ستـــاره |
|
|
دخترک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی آواز خواند دخترک نشنید سپس دخترک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما دخترک گوش نداد دخترک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید اما دخترک توجهی نکرد دخترک فریاد زد :خدایا به من معجزه ای نشان بده یک زندگی متولد شد اما دخترک نفهمید دخترک با ناامیدی گریست . گریان گفت: خدایا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و دخترک را لمس کرد اما دخترک پروانه را کنار زد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/13ساعت 8:50 توسط ستـــاره |
|
|
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/19ساعت 15:32 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/03ساعت 23:47 توسط ستـــاره |
|
|
دردم را با درختان گفتم ................ درختان آه کشیدند دردم را با چشمه گفتم...................چشمه اشک از دیده ریخت به مرغ نغمه خوان گفتم....................غمزده شد و خاموش گشت به ستاره درخشان گفتم.....................با چشمکی جوابم داد به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم و به گلی که بالای دیوار روی سر من آویزان بود بیدرنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کردند وبا عطرخود دردم را تسکین دادند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/31ساعت 18:18 توسط ستـــاره |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/22ساعت 11:1 توسط ستـــاره |
|
|
مدتها بود که می خواستم حرف بزنم ولی جنس واژه هایم از سکوت بود از وقتی با تو آشنا شدم لبهایم برای سخن گفتن گشوده شدند و گوشهایم برای شنیدن آماده شدند و چشمهایم برای دیدن تو باز شدند و احساسم فقط تو را در خود جای داد. عزیزم!در تمام این مدتها که بغض و سکوتم به یکدیگر گره خورده بود در انتظار کسی بودم که سکوتم را بشکند.هر وقت کسی دفتر عقایدش را در کنارم می گذاشت و می گفت نظرت را بنویس و اگر می پرسید چه چیز را دوست می داری می گفتم:سکوت وقتی می پرسید چرا؟ جواب می دادم چون به آن عادت کرده ام.از کودکی به من آموختند که از حق خود دفاع کنم. اما من نتوانستم بیاموزم و فقط در مقابل حق شکنی ها مظلومانه نظاره گر بودم. وقتی می گفتد چرا نگاه می کنی؟ می گفتم نمی دانم. حال می فهمم که چرا نمی دانستم چرا نمی توانستم از حق خود دفاع کنم؟ چرا حرف نمی زدم؟ چرا سکوت را پیشه می کردم؟ می گفتم نمی دانم. باور کن می دانستم ولی نمی توانستم حرف بزنم زیرا خودم به سکوت اجازه ی شکستن نمی دادم چون خواستم فقط نگاه کنم .بنگرم.ببینم. ببینم که انسانها که هستند؟ چرا چرا حق شکنی می کنند؟ چرا دلها را می شکنند و چرا ضربه می زنند تا که یک روز یکی از نگاه ها سکوتم را شکست و آن نگاه نگریستن به تو و چشمان زیبای تو بود که برای اولین بار سکوتم را شکست. حال ملتمسانه به آسمان خیره می شوم و می گویم: آیا سر انجام بعد رفتنت این نگاه باز هم سکوت خواهد کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:54 توسط ستـــاره |
|
|
اگر دنياي ما دنياي سنگ است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:52 توسط ستـــاره |
|
|
نمی دانم چقدرتنهایی در تمام زندگی ام احساس غریبی سراسر وجودم را می کاوید و مرا در خود فرو می برد. لمس تنها بودن.تنها ماندن و تنها مردن بر تپه های خاطره ایستاده ام وچشم اندازی از گذشته ام را نظاره می کنم کودکی ام را می بینم که به تنهایی سپری شد. در میان جمعیت سر به فلک کشیده عروسک پارچه ایم را در آغوش فشرده و با هم کوچه پس کوچه های غریبی را در پی ایام جوانی جستجو می کر دیم. روزگار جوانی تند بادی بود که از آن فقط خانه خرابی و دل شکستگی برایم ماند. و حالا... "تنها تر از همیشه" دیگر حتی عروسک پارچه ای ندارم تا در خلوت شبهایم او را بر پاهای کو دکانه ام بگذارم و لالایی بغض آلودم را برایش نجوا کنم باور نمی کنی! مدتهاست که نفسهایم بوی غربت می دهند. هر دمی که در وجودم فرو می رود وقت بازگشت با زندگی غریبی می کند. و یک سوال؟ چرا نفسهایم به انتها نمی رسد؟ در اینوقت است که از سخت جانی خود انگشت حیرت بر دهان می گیرم و نگاه خیره مانده به دیوار اتاقم مرا به دنیای زیبای با تو بودن می برد. اما تو... تو هم نمادی. و تو...ترسیدی و رفتی. وحشت زده به هر چه دیدی و ندیدی چنگ آوردی تا خود را برهانی. و تو از عشق ترسیدی!! نمی دانم تو می دانی که چشمانت برای من خیال انگیزتر بود از هر باغ رویایی؟ نمی خواهم بدانم باز تنهایم. خیالی شوم چون پیچک مرا در خود فرو بردست که آیا تو... تو هم دل خستگی هایت تمام بی کسی هایت مرا تا چند روزی در کنارش خواند یا لابد!؟ خیالی شوم... خیالی شوم... نه!! آری!؟ بگویم؟ نه!نمی گویم یا لابد... "به جسم خاکی ام جسمی ز آب و گل رو کردی..." و اما من تنهایم کسی می خواهد آیا جان این تن را؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:50 توسط ستـــاره |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/31ساعت 9:49 توسط ستـــاره |
|
|
همیشه در پشت حرفهایت در آن نگاه های بی قرارت مسافری را می دیدم که هر لحظه قصد رفتن دارد همیشه در پشت لبخند هایت می خواندم که ماندنی نیستی همیشه در پشت ظاهر آرامت می دیدم که دل نبستی تو رفتی... آسمان و زمین هم رفتنت را باور کردند حتی ساعت دیواری که هر روز منتظرت بود نیز رفتنت را باور کرد تو رفتی... و من بعد از این همه انتظار هنوز رفتنت را باور نکردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/29ساعت 11:40 توسط ستـــاره |
|
|
گفتی مرو از پیش من از تو تمنا می کنم گفتم نخواهم دیگرت عشقت ز سر وا می کنم گفتی مرا نگذار و نگذر این چنین گفتم نمیدانم چرا امروز و فردا می کنم گفتی پشیمانم دگر از بی وفائیهای خود گفتم وفاداری نما از عشق غوغا می کنم گفتی فقط آغوش تو بخشد مرا آرامشی گفتم اگر باشد چنین با تو مدارا می کنم گفتی بگو از جان و دل خواهی مرا ای نازنین؟ گفتم که بی تو دست خود کوته ز دنیا می کنم گفتی که سوگند وفا خوانم به پایت تا ابد گفتم که من هم از خدا وصلت تمنا می کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/27ساعت 15:31 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/26ساعت 9:26 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/14ساعت 15:25 توسط ستـــاره |
|
|
در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد نگاه من گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی در این دنیا من او را می پرستم هم او را هم خدا را می پرستم تمام مردم یکتا پرستند ولیکن من دو تا را می پرستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/14ساعت 15:12 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/14ساعت 14:44 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/14ساعت 14:33 توسط ستـــاره |
|
|
دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی بر سر یاری مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم بجز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم دنبال چه هستیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/13ساعت 20:25 توسط ستـــاره |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/13ساعت 13:10 توسط ستـــاره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:47 توسط ستـــاره |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:40 توسط ستـــاره |
|
|
گفتم که اگر بوسه دهی توبه کنم و دگرباره از اینگونه خطاها نکنم بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/11ساعت 19:31 توسط ستـــاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات ميکرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که ميشکننت ، نکنــه غصــه بخــوري، من همیشه وهمه جا باهاتم ، تو تنها نيستي ، تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ، قلب ميذارم که جا بدي ، اشک ميـدم که همراهيت کنــه،و مرگ ميدم که برميگردي پيشم و بدوني چقدر دوستت دارم ... |
| نوشته های پیشین |
|
87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 86/06/01 - 86/06/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 |
| پیوندها |
|
عصاره عشق قصر عشق هر چي بخواي بگو تا بذارم بمبا نصر تقديم به تنها بهانه ام براي زندگي سكوت عشق وب خنده مي خواي؟ نمكدون در خدمت شما عشق آتشین تک ستاره ی آسمان دل زمینی نشوید(بهادر) |
|
RSS
|